از گفتن : آه آه هایت پیداست
از این همه اشتباه هایت پیداست
عاشق شده ای، بگو که عاشق شده ام
مخفی نکن، از نگاه هایت پیداست ..،!
از گفتن : آه آه هایت پیداست
از این همه اشتباه هایت پیداست
عاشق شده ای، بگو که عاشق شده ام
مخفی نکن، از نگاه هایت پیداست ..،!
قرعه کشی تمام شد…
تو به اسم دیگری درآمدی…
تقدیر جای خود…
اما لااقل اسم مرا هم در کیسه ات می انداختی!
::
::
بهار تمام شد و میوه ها
رسیده اند
پَس تو کی می رسی
بی انصاف !
::
::
فکــر می کــردم
در قلب تــ ـــ ـــو
محکومم به حبــس ابد !
به یکبــاره جــا خــوردم…
وقـــتی
زندان بان برســـرم فریاد زد:
هــی..
تــو
آزادی!
.
و صـــدای گامهای غریبه ای که به سلـول من می آمـــد
وقتی بهت خیانت میکنن تنهایی از همه چی بهتره . . . تا در روزهای تنهایی و دلتنگی به آن تکیه کنم . . . به پندار تو: جهانم زیباست، جامه ام دیباست، دیده ام بیناست، زبانم گویاست، قفسم هم طلاس، به این ارزد که دلم تنهاست ؟ ::
::
::
دیواری ساخته ام از جنس غرور با بافته ای از باورهایم
::
::
::
تاکنون دوستی را پیدا نکرده ام که به اندازه “تنهایی ” شایسته رفاقت باشد…
آرزوی خیلــــــــی ها بودم ! اما :: خـــدایــا … ! :: اهـل پـنـهـان کـاری نـیـسـتـــم ..! :: گـوش کـن درد و دل آدم هــارو ، امــا با هــر کـس دردو دل نکـن،
اسیر قدرنشناسی یک نفر شدم … !!!
::
وقـت داشـتی تقـدیـر مـا رو درسـت کـن .. !!!
قسـمت آسفـالتـش درسـت افتـاده رو دهـن مــا …
::
اعـتـراف مـی کـنـــم : ..
زمــــانـــی دل یـکـی را ســوزانــده ام !!
حــالا ..
یـــکـــــی..
یـــــکــــــی ..
یـــــــــکــــــی ..
دلـــم را مــی ســوزانـنـد !!
::
گـاهـی آدم هـا درکِـشو ندارند و این به ضـررِ خـودتـه !!!!
خدایا !!
راهي نميبينم ! آينده پنهان است ... اما مهم نيست ! همين كافيست كه تو راه را مي بيني و من تو را ...
دلم خوش بود که یارم با وفا بود کمی از زندگیش ازان مابود ولی افسوس که فکر ماغلط بود که زنگ تفریحش احساس مابود
تو اگر در تپش ابر خدا را دیدی، همتی کن و بگو ماهی ها، حوضشان بی آب است.
جالب است ثبت احوال همه چیز را در شناسنامه ام نوشته است به جز احوالم
برای روزهایِ تنهایی دلم نمی توانم چراغی بیاورم ... نمی توانم ترانه ای بگویم و حتی نمی توانم آینه ای باشم ... سپیده می زند از مشرقِ تنهایی دلم و کسی انگار بالایِ بلندی هایِ احساسِ من ، ایستاده است به آوازی تلخ و تمامِ روزهایِ گریه آلودم را می شمرد ... من اینجا و به غربتِ کلامِ شعرهایم به نهایتِ عجزِ حرف ها و التماسِ نا تمامِ ثانیه هایم ، پناه می برم ... خودم بهتر می دانم شعرهایم تمامی ندارند . و گریه های نا نوشته ام ، رویِ باران را سپید کرده است ... من ! اینجا
غروب را در انتظارم